اون بچه ! ترسیده بود مچاله شده بود تو خودش و با همه وجودش اشک می ریخت و به خدا التماس میکرد با هر صدای ورق زدن کاغذها بیشتر مچاله میشد تب کرده بود از ترس .
کاش اونقدر قدرت داشتم که بغلت کنم و نزارم کسی اذیت ات کنه.
کاش خدا جای من بغلت کنه اونقد محکم که دیگه از هیچی نترسی.
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
یا می شکند یا می شکاند یا فرو می ریزد یا فرو می نشاند چاره ای حز سکوت هم مانده آیا؟
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی
به اصرار رفتم بغلش چون مریض بود و نمیخواست بیشتر از این مریض ام کنه اما بعدش جوری بغلم کرد که همه اندوه این چند روزه رو فراموش کنم.
برچسب:
نویسنده: نیما صادقی